آن سالxad ها، آفتاب و باران که به ندرت با هم میxad باریدند، پری میxadگفت: «الآن گرگ میxad زاید، مگر نمی xadبینی گرگ چقدر کم است.» الآن ماهxad هاست آفتاب و باران از هم جدا نمیxad شوند و گرگxad ها یکی پس از دیگری میxad زایند. نمیxad دانم با این همه گرگ چه خواهیم کرد. آفتاب و باران را که با هم می بینم، میxad ترسم. فکر میxad کنم با گرگ xadها دست به یکی کرده xadاند. میxad خواهند باد را هم سرگردانxad تر از همیشه کنند. دیگر نمیxad داند ابر را کدام سو ببرد. راه آفتاب و ابر را گم کرده است.حالا دیگر باد هم همیشه با آفتاب و باران میxad آید و با هم سمفونی گرگxad ها را میxad نوازند و گرگxad ها یکی پس از دیگری میxad زایند؛ زادهxad هایشان بزرگxad تر میxad شوند و باز با سمفونی گرگxad ها میxad زایند و میxad زایند و میxad زایند.و نمیxad دانم آیا جایی مانده است که آفتاب به تنهایی بتابد و اگر باران آمد برود و جایش را به او بدهد؟ آیا آن جا دیگر باد سرگردان xadتر از همیشه نیست و مسیر آفتاب و ابر را میxad تواند پیدا کند؟
|+|
نوشته شده در جمعه پنجم شهریور ۱۴۰۰ساعت 21:44  توسط روح انگیز پورناصح
|
برچسب:
نویسنده: آروین زارعی
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 2:11